تاریخ من، نه از جنگ جهانی دوم آغاز شد و نه از انقلاب کبیر فرانسه
نه به دستان هیلتر اتفاقی رقم خورد و نه بویی از حرف های گاندی برد
تاریخ من، از یک روز معمولی شکل گرفت
از یک فنجان چای... پشت پنجره ای خیس
این شهر فقط ما را کم داشت
مرا، که برایش صبوری را معنا کنم
و تورا که اسطوره افسانه های من شوی.
که هرشب برایت از عشق بگویم و هرصبح نام کوچکم را از یاد ببری
برایت از شب های آرام گفتم... از انبوه کتاب های نخوانده و عاشقانه های سروده نشده
و آن دوستت دارمی که شبیه دست خط من، روی دیوار لاجوردی حک شده بود.
در تاریخ من، انقلاب بزرگ، آن زمانی رخ داد
که دیگر نامم از خاطرت رفت....
حالا چه اهمیتی دارد یادگارهای تو؟ کافیست خطی از این کتاب ها را بخوانم و باران ببارد...
هواشناسی اشتباه نکرده بود.
باران، نام دیگر توست....
وقتی به این شهر می آیی.

فرینازمختاری

 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید