نوستالژی

در روزگاری نه خیلی دور و... نه خیلی نزدیک.

یک مشت تیله ی رنگی بود و کوچه پس کوچه های خاکی شهر.

یک توپ پلاستیکی دو لایه بود و یک دروازه ی آجرچینی شده کوچک.

و ساعتی که پشت دستت می کشیدی تا زمان را از دست ندهی و زیر نگاه منتظر پدر، شرمنده نشوی.

چه روزها و شبهایی که عروسک پارچه ایِ دست دوز مادر، پشت پنجره نگرانت می نشست و چشم می دوخت به حوض ماهی.... به شب های دور هم... به کرسی مادربزرگ....

 و به ظرف اناری که تو را می برد تا درس های شیرین کتاب فارسی و ناخودآگاه صدایی در ذهنت "صد دانه یاقوت" را از بر می خواند.

شب که از پنجره سرک می کشید، صدای رادیوی قدیمیِ روی طاقچه "شب بخیر کوچولو" را در گوشت زمزمه می کرد. می خوابیدی و رویاهایت را زندگی می کردی.

و صبح... پابه پای قصه های مجید، استکان چای را در دست بی بی دنبال می کردی، از سماور طلایی تا سفره ی صبحانه.

روزهایی بود که دنیا را می دادی تا کمی دیرتر زنگ مدرسه موشها به صدا درآید.

تا دور از چشم مجری مهربان کودکی هایت، نزدیک جعبه ی جادویی بنشینی و دست اتفاق های تلخ را بگیری که درست وسط افسانه های محبوبت نیافتند.

روزهایی که دوست داشتی کلاه جدیدی برای پاییزهای سرد کلاه قرمزی ببافی و بگویی: مواظب رویای کودکانه ات باش...

روزهایی که دوست داشتی قهرمان حکایت های "شهر خوب قصه ها" شوی.

حتما یادت هست که قبل از گردش زمین... قبل از گذشت این سالها... دنیایی بود به نام دنیای خوب کودکی، دنیایی که همه آن را شبیه به هم گذراندیم.

روزهایی که هر بار کوله ی مدرسه ات را باز می کردی، لقمه ی مهر و محبت مادر را کنار لیوان تاشوی کوچکت می دیدی.

روزهایی که لی لی کنان راهی مدرسه می شدی و می دیدی" باز هم مدرسه ات دیر شد."

 همه چیز خوب پیش می رفت.

تا اینکه یک روز زنگ انشا را زدند و معلم، روی تخته سیاه نوشت:

"دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟"

و قصه ی ما از همان روز آغاز شد.

از همان روز که یکی دنبال رویاهایش را گرفت و دیگری... رهایشان کرد، به امید هرچه بادا باد.

 

فریناز مختاریــــــ

یکشنبه 27 مهرماه 93/ همایش شهر کوچک/  اجرای منصور ضابطیان

/ 2 نظر / 19 بازدید
hadis

هر چـــــــــــــــــه بادا باد ..... بسیار زیبا.[گل]

محمدرضا احدی

جمال و کمال و مال وجلال، دلایل موفقیت هستند و مردم را به سمت یکدیگر میکشانند؛ ولی جاذبه هیچکدام به اندازه سادگی نیست.[گل]