مهتاب...

دستم را که رها کنی، ترس را برمی دارم و در تمام سلولهایم می گذارم.

بیا بهم قول بدهیم، مرزها را محدودتر کنیم. مثلا، تو فقط بمانی همینجا، در چهاردیواری من و من، جایی نروم که از تو دورم کند.

انگار حسی در دلم فرو می ریزد، که تمام خاطرات نامم را از یاد می برند.

از هرچه بگذرم، از تو گذشتن کار من نیست وقتی، انقدر نزدیکی که می توانم مثل ضربان قلبم احساست می کنم و انقدر دور که باید برای دیدارت به آسمان پربکشم.

می دانم، تو همیشه ماندن را انتخاب می کنی، حتی وقتی که ناگزیر رفتنی پس، رهایم نکن.

 من تمام خودم را به تو سپرده ام و حالا آرام آرام مانند مهتاب رو به خاموشی، از حافظه ی خودم هم پاک می شوم.

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید