1...

می نشینم روبه روی پنجره ی نیمه باز اتاق و موهایم را می بافم.

با همان مهره های رنگی ای که قول داده اند جای دستهای تو را تا ابد پر کنند و با کسی نگویند، این راز سر به مهر، سوغات عشق مخفیانه ی کیست...

می نشینم روبه روی پنجره و به دوردستها خیره می شوم... به همان نقطه ی نامعلومی که حالا، تو را به آغوشم باز می گرداند اما، با اختلاف چند فرسخ آن طرفتر...

بازگشت همیشه شیرین ست اگر، اینبار مواظب رویاهایی که برایت می بافم باشی...

و جایی نروی که دستم...که هیچ، فکرم هم به تو نرسد.

بازمی گردی و خیالت راحت است که هنوز، این مهره های رنگی لابه لای موهایم، جای انگشتان تورا حفظ کرده اند...

و دختری، می خواهد هرشب برایت عاشقانه هایش را فریاد بزند... به امیدی که شاید بشنوی!

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
امیرعلی خان :)

به به...لذت بردیم

یک دوست

نوشته هاتون خیلی زیبان

گوینده ی مهر

سلام دوست عزیز متن خیلی خوبی بود امیدوارم روز به روز پیشرفت کنی[گل]