دیوار لاجوردی

روزی که این خانه را می چیدیم، به خیالمان رویایی ترین سرزمین نصیبمان شده بود.
تابلوها را طوری به تن دیوار می کوبیدیم که رنگ دیوار از خاطرمان برود و در عوض، همه جا پر از نقش خاطراتی بشود که روزگاری به یاد یکدیگر کشیده بودیم.
می خواستم تو را به شب شعر و باران ببرم تا شانه به شانه رویاهایمان، از خیابانی سردر بیاوریم که زیباترین خیابان ناشناخته دنیا بود و به قدم های ما وابسته...
 می خواستم برایت از دیوار لاجرودی پاریس بگویم و آن دوستت دارمی که شبیه به دست خط من گوشه ای از آن حک شده بود.
حتی می خواستم مهمانت کنم، به یک فنجان چای، پشت پنجره ای که انگار فقط برای انتظار کشیدن بنا شده.
تو اما همیشه می خواستی سرزمینت جایی آن سوی قلمرو من باشد. جایی آرام و دور از هیاهو. برایت مهم نبود ساکنین خیابان پشتی چقدر شبیه ما بخندند.
 و اینکه نم باران و پنجره باز، رنگ از چشمان دخترک تابلوهایت می برد.
 نفهمیدی اولین یادگارم از تن دیوار لاجوردی خانه، مدتهاست سرنگون شده و حتی جای خالیش هم به چشم نمی آید.
باید قبول کنی که ما دوست داشتن هم دیگر را فراموش کرده ایم. هرچند این دیوار، هنوز هم پر از رد همان خاطرات میخ شده است.

فریناز مختاری

عکس زیر، قسمتی از دیوار لاجوردی پاریس رو نشون میده و اون دوستت دارمی که فرمودم :)

 

/ 2 نظر / 24 بازدید
نیلوفر

انسان، تنها مي تواند آن باشد كه خود را چنان بيند؛ و تنها مي تواند به جايي برسد كه خود را در آنجا ببيند.((فلورانس اسكاول شين))

ابوالفضل

امروز فرصت شد تا کل وبلاگتون رو از اول تا آخرش بشینم و بخونم. با اینکه متخصص نیستم و فقط یه مخاطب عادی ام اما می تونستم تشخیص بدم پیشرفت نثرتون رو در طی این مدت زمان و پختگی که هر روز بیشتر از دیروز میون نوشته هاتون هویدا می شه و خوب بودنتون در نوشتن رو هر روز تبدیل به خوب تر می کنید. امیدوارم همین طوری پیش ببرید و هر روز بهتر از دیروز باشید. در ضمن با اجازه ی شما وبلاگتون رو لینک کردم هر چند بلاگ من فعلا مخاطبی نداره، خوشحال می شم باز هم بخونمتون. امیدوارم چراغ این خونه رو همیشه روشن نگه دارید.