برای بهترین ها....

کفشهایت جلوی در، خیلی وقت است که انتظارت را میکشند...زودتر برو... وگرنه پشیمان میشوم...هرچه بگذرد دست و دلم سست تر می شود...چطور راضی شدم راهی شوی؟! خودم هم نمیدانم!

یاد بازی های بچگی مان افتادم...تفنگ بازی با تفنگ های آب پاش، دزد و پلیس... اما این جنگ است، بازی نیست..بچه بازی هم نیست... خوب، من و تو هم که دیگر بچه نیستیم... راه باز است اما جاده...!

کفشهایت منتظرند...بگیر بندهایشان را محکم بستم... همین دیروز هم آنها را تمیز کردم!

بگیر..پایت کن و برو......الان وقت این حرفها نیست...وقتِ بمان و نرو گفتن های من هم گذشت. الان باید رفت...

چند سالی میگذرد...انقدر نیامدی، چهره ی شهر عوض شده...میترسم خانه را گم کرده باشی...برای همین، کوچه را به نامت زدم،  تو قهرمان این شهری...باور کن...

همین دیروز از پیش نماز مسجد خواستم برای آمدنت استخاره بگیرد...خوب بود...گفت انشالله خیر است.

تو برمیگردی...همه چیز می شود مثل روزهای بچگی...

بعد از نیامدنت، هرروز یکی از تارهای مویم از دوری تو سفید شد!

ببین من این موها را در آسیاب که سفید نکردم.

بیا ...بیا و بشمار تعداد روزهای نبودنت را!!

راستی جنگ خیلی وقت است که تمام شده....شهر هم که آزاد شده... اما چرا تو برنگشتی؟!

من که به دلم افتاده، همین امروز یا فردا همدیگر را میبینیم...

اما مگر به دل است؟!

اصلا اگر به دل من بود که دوست داشتم کنارت باشم...تا همان لحظه ی آخر...

بیا کفشهایت را بگیر... حالا چند سالی هست که جلوی در انتظارت را میکشند...

 

 

*برای بهترین دایی دنیا "شهید حسین زارع زاده" و پدرم که بهترین روزهای عمرش رو جنگید...

/ 0 نظر / 25 بازدید