همسایگی

همسایه بودن ها را قدر ندانستیم تا به امروز... همین امروز که محکوم به نبودنم و مجبور به ماندنی.

از من نخواه باور کنم بی خیال به سر می بری وقتی پشت میزت، کنار همان پنجره می نشینی و به کاکتوس کوچکی نگاه می کنی که روزی کسی شبیه به من همانجا می ایستاد.

شاید روزی دیگر... همسایه ای تازه... آدمهایی ناشناس... و پرده ای که احتمالا هیچ گلی ندارد برای رها شدن در مسیر باد و دست تکان دادن برای تو...

بی تفاوت نیستی اما عادت می کنی.

حتی به ایوان کوچکی که دیگر با گلدانهای رنگی پر نمی شود و هیچ اثری از صندلی لهستانی همیشگی نیست.

عادت می کنی به بند رختی که هرصبح، دستهای مادری به نوازشش می آید و تو، از پنجره نگاهش می کنی.

شاید، لبخند همیشگیت را بزنی و شاید هم...

آدمها تنها که می شوند خیالاتی و گیج تر از گذشته به خاطرات اتفاق افتاده و نیافتاده شان دل می بندند. آنقدر که دیگر گاهی باور می کنند، آن لبخند مهربان پشت پنجره، تنها برای آنها متولد می شده.

فریناز مختاریــــ

 

رادیو 7/ نگارعابدی

/ 1 نظر / 21 بازدید
کونگ فو توآ

سلام شما را دعوت میکنیم که از وبلاگ ما بازدید فرمایید. اگر هم صلاح میدونستید ما رو لینک کنید و بگویید با چه اسمی لینکتون کنیم. موفق باشید یا زهرا(س)...