شماره 2.

 روزی که پرده ها را نصب می کردی. حواست نبود که آخرین گیره را طوری به چوب پرده بزنی که با دست های من غریبی نکند.

حواست نبود، گوشه های پنجره را بپوشانی تا مبادا سبزه ای که پشت پنجره گذاشته ای را سرما نزند.

و آفتاب برای همیشه پشت پنجره حبس نشود.

روزی که پنجره را تمیز می کردی، رد آخرین باران را پاک نکردی. گفتی بهار است و همین رگبارهای ناگهان... همین پنجره های باز و دلشوره های سال نو...

گفتی: گرد و غبار روی تلفن به این خاطر است که یادی از تو نمی کنم. که شاید شماره ات از یادم رفته. که دلتنگ شنیدن صدایم بودی برای یک احوالپرسی ساده.

دیوارها، همان رنگ همیشگی باشند بهتر است.

خاطره ها را به تن همین دیوار میخ می کنیم...

امسال، فرش ها را طوری به تن خانه می اندازیم که انگار ما هم کنار گل های قالی چای می خوریم و می گوییم و می خندیم.

امسال منتظرت می شوم...

بعد از خانه تکانی... کنار سبزه و تنگ ماهی

امسال بهار را تحویلمان نمی دهند اگر با دست های خودت چین های پرده را مرتب نکنی.

فقط خدا کند من را به یاد بیاوری.

/ 2 نظر / 24 بازدید
لیلی

چقدر این نگاه موشکافانه و عمیقی که به مسایل دارید و در نوشته هاتون کاملا مشهود هست رو دوست دارم [لبخند] زنده باشید [گل]

مریم

خیلی زیبا بود فقط خدا کند من را به یاد بیاوری...