فقط یک دوست...

به خودم می گویم که تو، فقط یک دوست بودی برای من

اما قلبم می گویدکه، اینطور نیست

تمام فکرم تو شده ای

دلم خیلی اوقات تورا می خواهد..

سعی می کنم از تو دست بردارم

زندگی ما دوتا باهم خیلی فرق دارد.

اما، چیزی که مارا بهم متصل کرده چیست؟!

این احساسی که بین ماست، چیست؟!

احساسم را نمی توانم توضیح بدهم

احساسی که روز و شب همراه من است

خیلی وقتها دلم برای تو تنگ می شود

اما سعی می کنم عاقلانه تصمیم بگیرم.

خیلی دوست دارم با تو باشم

حداقل یک لحظه!

جهان اطراف را رها کرده ام

اما باز هم تو، خیلی از من دوری

آرزو می کردم،تو نزدیک من بودی

اما سعی می کنم دوباره عاقلانه تصمیم بگیرم

عقلم میگوید: او هیچوقت با تو نخواهد بود.

آیا راه دیگری برای زندگی وجود دارد؟

 

شاعر : پ پرنسیسین

مترجم: فریناز مختاری

/ 5 نظر / 5 بازدید
فاطمه

وقتی هنوز مسیر فکرم از کوچه تو میگذرد می گوید امیدی هست... سلام[گل]

وسوسه

چشمانت زیباترین درس ایست که خوانده ام چه معلم خوبیست نگاهت

شرمین

فریناز جان سلام گلم . خوبی؟ آپم خوشحال میشم بهم سر بزنی.

میس سرندیپیتی

فکرمیکردم بی عقلی فقط واسه ما ایرانیهاس[نیشخند]