قصه های مادربزرگ هیچ وقت به انتها نمی رسید.
یا خوابش می برد و یا فراموشی امانش نمی داد...
کتاب می خواندم... هنوز به پایانش نرسیده بودم که مادر صدایم می زد
و تمام داستان از دستم می رفت.
حالا برایت چای دم کرده ام
تا شاید این بار، پشت پنجره ای که این اتاق ندارد
کنار هم ایستادیم.
من سکوت می کنم
تو قصه را ادامه بده
نگذار تابستان، بیش از این هوای پاییز به سرش بزند.
چشم هایت را ببند
و با اولین پرواز، به اخترک خودت بازگرد
برای منی که دنیا هیچ شباهتی به قصه هایم نداشته
این، از پایان باز نمایشنامه های تو بهتر است.

---------------------------------------------------------

پی نوشت:

حافظ جان می فرمایند:

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز...

/ 0 نظر / 32 بازدید