قصه که تعریف نمی کرد، همون چند تایی هم که به اصرار ما هرشب برامون می گفت، همشون رو نصفه و نیمه رها می کرد به امید خدا...

همیشه می گفت: قصه ای که آخرش خوش نباشه که قصه نیست. اصلا قصه باید خوب تموم بشه... شازده کوچولو باید عاقبت بخیر بشه... حبه انگور که نباس تنها بمونه، حتما یکی از راه می رسه واسه درمون دردش...

می گفت: اگه من خوابم برد، خودتون هرطور دلخواهتونه قصه رو تمومش کنین. فقط حواستون باشه، بعضی قصه هارو نمی شه بلند بلند خوند. اگه به گوش از ما بهترون برسه، یا جغد شومی نیمه شب بزنه به دل افسانه هامون، اون وقته که قصه هامون غصه می شن و هرچی که رِشتیم پنبه...

تازه داریم می فهمیم چرا آخر همه قصه ها رو باز می ذاشت. چرا خوابش می برد یا شایدم خودش رو می زد به خواب... تازه داریم می فهمیم آخر قصه رو همون اول گفته بود و ما هم شنفته بودیم اما حافظه مون کوتاه بود.

تموم قصه همین یه جمله بود:

یکی بود و یکی نبود.... که نبود.

پی نوشت:

اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تاهر وقت که به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. نگاه می کند و به خود می گوید گل من آنجا در یکی از آن ستاره هاست و چه شیرین است شب ها نگاه کردن به ستاره ها ُ همه ی ستاره ها گل می شوند.
/ 1 نظر / 36 بازدید
92در92

روز بخیر شادی باد . یکی بود یکی نبود در ادامه قصه چندین نفر میشدند بغیر از حیوانات قصه. [لبخند]. ایشالا قصه زندگی تو سرشار از خنده و شادی باشه. آپم.منتظر نظرهای شما هستم. شادزی.