....

از سیاره تو کوچ می کنم
به اخترکی ناشناخته
جایی که در هیچ افسانه ای نام و نشانی نداشته باشد
می خواهم در دوردست ترین نقطه از آن سیاره مرموز
راوی قصه ای شوم که وقتی به گوشت می رسد
روی صندلی لهستانی ات بنشینی، لبخند بزنی و به دنبال ردی از این قصه گوی کوچک، در فنجان قهوه ات بگردی
شاید هم گوش بسپاری به عاشقانه ترین قطعه از یک سمفونی
و هزار و یک راز مگو را دوره کنی
لبخند بزنی...
و من در اخترک ناشناخته ام، تنها کسی باشم که راز لبخند تو را می داند
به این فکر کن که مگر می شود:
شازده کوچولو را از اخترک خودش به خیابان های شهر ببری
برایش باران را معنا کنی و ....
قصه های من، همیشه بی سرانجام مانده اند.
لطفا به افسانه خودت برگرد
و این حرف ها را از قصه گوی کوچک این روزهایت نشنیده بگیر...

فریناز مختاری

/ 0 نظر / 20 بازدید