کفش...

همیشه وقتی می خواستیم کفش نو بخریم، رو می کرد به فروشنده و می گفت: بی زحمت یکی، دو سایز بزرگترش رو بیارید...
بعد هم هربار که می خواستم اون ها رو بپوشم، طوری بندشون رو به پاهام محکم می بست که انگاری یه قفل گنده زده تنگ یه گنجه قدیمی و خیال باز کردنش رو هم حالا حالاها نداره. مخصوصا اون موقع ها که دیر شده بود واسه مدرسه رفتن یا دوست هات با توپ های رنـگی و دوچـرخه هـای کوچـیک جلـوی در انتـظـارت رو می کشیدن.
چه می دونم.... شاید می ترسید کفشای نو نوارم از پام فرار کنن و برن بدوون پی آبی که تو جوی آب روون بود.
وقتی هم که با بی احتیاطی پات سر می خورد و می افتاد تو گودال آب وسط کوچه، وقتی که غیر از کفش هات، جورابای سفید بدون خط و خالت هم خیس می شدن. انگاری آسمون به زمیـن اومـده بـاشـه، داد و فریاد راه می نداخت که: آخه بچه جون! پاهات می چان! چرا مواظب نیستی؟
یادش بخیر... اون زمان یکی بود دلش واسه خودمون، پاهامون یا حتی همین کفشامون بسوزه اما حالا چی؟
خودمون هم خودمون رو یادمون رفته...

 

پی نوشت: در روزهایی از بهار که می شد به زیبایی بگذرند اما...

/ 0 نظر / 26 بازدید