ایرانی 62

پایان شهر کوچک

 کودکی هایمان گذشت...

با رویاهای رنگارنگی که هرکداممان برای آینده داشتیم.

یکی عاشق پرواز بود و رویای خلبانی رهایش نمی کرد.

دیگری، فقط با ستاره شدن در فیلم های سینمایی آرام می گرفت و یکی دیگر، عاشق معلم شدن بود.

من هم همینطور بودم. پدرم همیشه دوست داشت مهندس شوم، خانه ای بسازم تا سرپناه سالهای کهنسالیش شود اما مادرم، همیشه من را در لباس طبابت می دید... طبیبی که دردِ قلب مهربانش را می دانست و زخم هایش را با محبت می بست.

خودم رویای دیگری در سر داشتم... می خواستم تعبیر حرفهای معلمم شوم و ثابت کنم که "خواستن، توانستن است." ...یعنی چه!

بزرگ شدم، در خانه ای قدیمی که با عطر نفس های پدر عجین شده بود.

بین لالایی های کودکانه ای که مادر، هرشب برایم زمزمه می کرد...

بزرگ شدم... رد رویایم را گرفتم و پا گذاشتم به افسانه ی دلخواهم.

 همانجا بود که فهمیدم "هیچ رویایی، دست نیافتنی نیست." و این تویی که به خواسته هایت رنگ می دهی تا دنیا را در دست بگیری.

پس، به افسانه هایت بها بده و رویاهایت را باور کن!

مطمئن باش، تو هم روزی قهرمان داستان مورد علاقه ات می شوی... شک ندارم.

 

فریناز مختاریــــــــــ

_______________________________________

پی نوشت:

1. دو سال از روزی که به اولین رویای دست نیافتنیم رسیدم، گذشت....

 2. این متن در همایش "شهر کوچک" توسط آقای ضابطیان اجرا شد.

   + فریناز مختاری ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ٦ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()