ایرانی 62

 

فکر می کنی افسانه ها چطور آغاز شده اند؟

با همان یکی بود و یکی نبود ساده ؟

نه... گمان نمی کنم...

من که می گویم آغاز تمامشان، خیالی بود که بی هوا آمد و به خواب دلی پریشان نشست، و کسی شبیه به من... منتظر یک رویا... اسیر نگاه مهتابی آسمان شد و... عاشقانه نوشت.

از همان وقت شروع شد... از وقتی که آدم فهمید می شود ابرها را خط به خط سرود و...  در هوای مه گرفته ی دلی بیقرار نفس کشید.

از همان زمان که دید گرمای یک نگاه، می تواند قلب یخ زده ی یک شب را آب کند... و سرمای همان نگاه، چه ساده می تواند دل خورشید را در گرم ترین فصل سال بلرزاند.

راستی... تو میدانی راز هوای بارانی چیست... که هنوز هم که هنوز است، می تواند سرآغاز تمام افسانه های عاشقانه شود؟

 

*فریناز مختاریـــــ و رویـــــــــا رحیمیــــ* / رادیو 7/ میلاد اسلام زاده

 

   + فریناز مختاری ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()