ایرانی 62

1...

می نشینم روبه روی پنجره ی نیمه باز اتاق و موهایم را می بافم.

با همان مهره های رنگی ای که قول داده اند جای دستهای تو را تا ابد پر کنند و با کسی نگویند، این راز سر به مهر، سوغات عشق مخفیانه ی کیست...

می نشینم روبه روی پنجره و به دوردستها خیره می شوم... به همان نقطه ی نامعلومی که حالا، تو را به آغوشم باز می گرداند اما، با اختلاف چند فرسخ آن طرفتر...

بازگشت همیشه شیرین ست اگر، اینبار مواظب رویاهایی که برایت می بافم باشی...

و جایی نروی که دستم...که هیچ، فکرم هم به تو نرسد.

بازمی گردی و خیالت راحت است که هنوز، این مهره های رنگی لابه لای موهایم، جای انگشتان تورا حفظ کرده اند...

و دختری، می خواهد هرشب برایت عاشقانه هایش را فریاد بزند... به امیدی که شاید بشنوی!

 

   + فریناز مختاری ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()