ایرانی 62

خاطرات شمال....

بهار، از گردنه های پرپیچ و خم می گذرد... از میان درختهای سربه فلک کشیده ی خیابان بیست و هفتم.... از دریای آرام یک شهرک ساحلی یا شاید هم، از باران های بدون چتر یک غروب، در کنار هم... و هربار که به خاطره ی روزهای دورمان میرسد، جا خوش می کند حوالی همین شبهای اردیبهشتی.
بهار... گاهی تلنگر کوچکی می شود تا، تمام گریه هایی که به پای هم ماندیم را به یادمان بیاورد... و جای تمام عکسهایی که از حافظه ی این تکنولوژی پریدند اما، از خاطره هایمان محو نشدند را پر کند.
من که شک ندارم، هرسال، همین موقع، هربار بهارنارنج های پشت پنجره را ببینیم، یاد هم میافتیم.

   + فریناز مختاری ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()