ایرانی 62

 

مهر

آبان

آذر

گاهی یک فصل با تمام زیبایی هایش، نمی تواند به پای یک ماه برسد.

تو، نیمه ی گم شده ی همان ماه کاملی!

نمی دانم این پاییز با چه رویی جلوی شهریورهای من قد اَلَم کرد؟!

لطفا گاهی از افسانه هایی که برایت ساختم دست بردار و به دنیای واقعیت سری بزن.

اینجا هنوز تو، همان دست نیافتنی ای هستی که تمام قصه هایم را برایش نوشتم.

حالا دوست داری راوی قصه ی ما کدام داستان را روایت کند؟!

دوست داری چکمه ی بلند بپوشم و به دنبالت بیایم؟! گرد شهر را بگردم تا جادوی دیو سیاه را باطل کنم و وقتی برای نجاتت، به قلعه ی شاه پریان رسیدم، تو برایم هزار و یک بهانه بتراشی و بگویی: ما از یک اخترک نیستیم!

دوست داری داستان را از کجا شروع کنم؟!

از آن زمان که بیدار شدی و دیگر هیچ چیز یادت نبود؟! یا از روزی که به خواب زمستانی فرو رفتی؟!

راستی، آن هنگام که برای چیدن گلهای داوودی به بیرون رفته بودی چه اتفاقی افتاد؟!

همان روز که برگشتی و دیگر هیچ چیز یادت نبود، نه من، نه این خانه و نه این قصه را.

 

پ.ن:

1.

رازهایی که همیشه سربسته می مانند. بین خودم و...

نگو جرئت  به زبان آوردن شان را نداشتم که، بی انصافی محض است.

2.

شهریور؟!یا یه ماه دیگه؟!

بابا لنگ دراز؟! یا.....

همه ی اینها ساخته ی ذهن پریشان نویسنده است،باور نکنید....

   + فریناز مختاری ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۸ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()