سه نقطه...

اینجا یک دختر بچه چرند مینویسد...!

 

هرچه بزرگتر شدیم رازهایمان هم قد کشیدند.
حالا دیگر سال هاست که راز شیشه ی شکسته ی پنجره ی اتاق و توپ پلاستیکی را از یاد برده ام.
دیگر چشم های رنگی عروسک دخترهمسایه وسوسه ام نمی کنند
و راز برگه های امتحانی مان را هم که همه می دانند.
این روزها، دارم به راز بزرگتری فکر می کنم.
به چیدن گل های پیراهنم برای تو... و نگه داشتن شان تا فصلی از سال که هرگز به تقویم مان نمی رسد.
شاید نمی دانی، دختربچه ها هرشب رازشان را در گوش عروسک هایشان زمزمه می کنند.
رویاهایشان را به موهایشان می بافند
چشم می دوزند به اخترکی آن سوی ابرها
و دعا می خوانند برای مسافرکوچولویی که باید همین شب ها به اخترک خودش بازگردد...
دختربچه ها اهلی که می شوند رازشان را به افسانه ها پیوند می زنند...
 بزرگتر می شوند، قصه می سازند...
و آرزو می کنند که کاش آدم بزرگ ها زبان افسانه ها را می فهمیدند.
آدم ها رازهایشان که بزرگ می شوند
قصه هایشان را هم گم می کنند

فریناز مختاری

   + ف_م ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳٩٤
comment نظرات ()

قدم اول

اخم هایت را صورتی می بینم
حتی ابروهایت را...
آن هم وقتی گره می خورند به حرف های مگو و باید مرد باشم تا دانه به دانه گره هایشان را باز کنم
که بخندی و دنیا خلاصه شود در همان لبخند
خنده هایت هم صورتی اند
اصلا می دانی؟! بعضی رنگ ها را بعضی آدم ها زیبا می کنند.
مثلا تو و همین رنگ لوس دخترانه که به خنده هایت نشسته
که رنگین کمانی از رنگ ها را در خودش جای داده
که قد کشیده بین تار و پود لباست
که خانه کرده در چهارخانه های پیراهنت
و تو را وادار می کند که مدام بخندی و مدام اخم کنی
اصلا نمی دانم راز این اخم ها و لبخندها را چه کسی به تو آموخته؟! صورتی عزیز...


فریناز مختاری

 

   + ف_م ; ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; ٩ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

قصه ها همیشه از یک صبح زیبا شروع می شوند.
لابد آن روز هم همین طور بوده...
همان روز پاییزی که دور از برگ و باران و غروب
مادری پشت پنجره انتظار آمدنت را می کشید و زیر لب می گفت:
« گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله است، مغرور است، ماندنی نیست و حتی می تواند کلافه ات کند. »
لابد گل های پیراهنش را هم برایت چیده بود
و گوشه ای از کتابخانه ات نگه می داشت
منتظر بود
که دل از اخترکت بِکَنی و پا به دنیایش بگذاری
تا شاید راوی قصه ای شوی که همیشه دوستش داشته
و یا سوژه ای برای عکس هایی که قرار است بعد از این برای همیشه روی دیوار خانه اش میخ شوند.

 

فریناز مختاری

...............................................................
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم

#ولادیمیر_مایاکوفسکی

 

   + ف_م ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

آینه ای در حیاط

نردبانی در اتاق

همه چیز این خانه بهم ریخت

از روزی که گفتی دوستت دارم...


فریناز مختاریــــــــ

 

   + ف_م ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

قصه های مادربزرگ هیچ وقت به انتها نمی رسید.
یا خوابش می برد و یا فراموشی امانش نمی داد...
کتاب می خواندم... هنوز به پایانش نرسیده بودم که مادر صدایم می زد
و تمام داستان از دستم می رفت.
حالا برایت چای دم کرده ام
تا شاید این بار، پشت پنجره ای که این اتاق ندارد
کنار هم ایستادیم.
من سکوت می کنم
تو قصه را ادامه بده
نگذار تابستان، بیش از این هوای پاییز به سرش بزند.
چشم هایت را ببند
و با اولین پرواز، به اخترک خودت بازگرد
برای منی که دنیا هیچ شباهتی به قصه هایم نداشته
این، از پایان باز نمایشنامه های تو بهتر است.

---------------------------------------------------------

پی نوشت:

حافظ جان می فرمایند:

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز...

   + ف_م ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٥ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

قصه که تعریف نمی کرد، همون چند تایی هم که به اصرار ما هرشب برامون می گفت، همشون رو نصفه و نیمه رها می کرد به امید خدا...

همیشه می گفت: قصه ای که آخرش خوش نباشه که قصه نیست. اصلا قصه باید خوب تموم بشه... شازده کوچولو باید عاقبت بخیر بشه... حبه انگور که نباس تنها بمونه، حتما یکی از راه می رسه واسه درمون دردش...

می گفت: اگه من خوابم برد، خودتون هرطور دلخواهتونه قصه رو تمومش کنین. فقط حواستون باشه، بعضی قصه هارو نمی شه بلند بلند خوند. اگه به گوش از ما بهترون برسه، یا جغد شومی نیمه شب بزنه به دل افسانه هامون، اون وقته که قصه هامون غصه می شن و هرچی که رِشتیم پنبه...

تازه داریم می فهمیم چرا آخر همه قصه ها رو باز می ذاشت. چرا خوابش می برد یا شایدم خودش رو می زد به خواب... تازه داریم می فهمیم آخر قصه رو همون اول گفته بود و ما هم شنفته بودیم اما حافظه مون کوتاه بود.

تموم قصه همین یه جمله بود:

یکی بود و یکی نبود.... که نبود.

پی نوشت:

اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیون ها میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تاهر وقت که به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. نگاه می کند و به خود می گوید گل من آنجا در یکی از آن ستاره هاست و چه شیرین است شب ها نگاه کردن به ستاره ها ُ همه ی ستاره ها گل می شوند.

   + ف_م ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱٤ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

....

از سیاره تو کوچ می کنم
به اخترکی ناشناخته
جایی که در هیچ افسانه ای نام و نشانی نداشته باشد
می خواهم در دوردست ترین نقطه از آن سیاره مرموز
راوی قصه ای شوم که وقتی به گوشت می رسد
روی صندلی لهستانی ات بنشینی، لبخند بزنی و به دنبال ردی از این قصه گوی کوچک، در فنجان قهوه ات بگردی
شاید هم گوش بسپاری به عاشقانه ترین قطعه از یک سمفونی
و هزار و یک راز مگو را دوره کنی
لبخند بزنی...
و من در اخترک ناشناخته ام، تنها کسی باشم که راز لبخند تو را می داند
به این فکر کن که مگر می شود:
شازده کوچولو را از اخترک خودش به خیابان های شهر ببری
برایش باران را معنا کنی و ....
قصه های من، همیشه بی سرانجام مانده اند.
لطفا به افسانه خودت برگرد
و این حرف ها را از قصه گوی کوچک این روزهایت نشنیده بگیر...

فریناز مختاری

   + ف_م ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ٥ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

شهدای غواص

 

دهم محرم سال 61 هجری قمری

کربلا

یاران حسین در بیابانی خشک و برهوت

 در دل آتش و نیزه و خون

رسم دلدادگی را به جا آوردند....

و اما سال ها بعد

پنجم دی ماه یک هزار و سیصد و شصت و پنج هجری شمسی

عملیات کربلای چهار

غوغای توپ و آتش و خمپاره

و خاکریزهایی که پشتشان به دریادلانی از جنس آسمان گرم بود...

نام رسول خدا را برزبان آوردند و دریا، به دلدادگی شان قسم خورد....

این کربلا در بیابان برهوت نبود و کسی لب تشنه از جنگ باز نگشت.

این بار یاران حسین در دل آب ها پی کربلایی دیگر می گشتند.

این بار آسمان به زمین آمده بود و دریا در اوج غرور، معراج 175 مرد عاشق شده بود.

پیام شما سال ها بعد به دستمان رسید

سال ها بعد که رنگ دریاچه و رود را از خاطر برده بودیم

و در گوش نخل های جنوب مرثیه می خواندیم....

با دست های بسته ات، دست هایمان را بگیر

که رسم دلدادگی را هنوز نمیاموخته ایم...

 

 فریناز مختاریـــــ

   + ف_م ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢٦ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

کفش...

همیشه وقتی می خواستیم کفش نو بخریم، رو می کرد به فروشنده و می گفت: بی زحمت یکی، دو سایز بزرگترش رو بیارید...
بعد هم هربار که می خواستم اون ها رو بپوشم، طوری بندشون رو به پاهام محکم می بست که انگاری یه قفل گنده زده تنگ یه گنجه قدیمی و خیال باز کردنش رو هم حالا حالاها نداره. مخصوصا اون موقع ها که دیر شده بود واسه مدرسه رفتن یا دوست هات با توپ های رنـگی و دوچـرخه هـای کوچـیک جلـوی در انتـظـارت رو می کشیدن.
چه می دونم.... شاید می ترسید کفشای نو نوارم از پام فرار کنن و برن بدوون پی آبی که تو جوی آب روون بود.
وقتی هم که با بی احتیاطی پات سر می خورد و می افتاد تو گودال آب وسط کوچه، وقتی که غیر از کفش هات، جورابای سفید بدون خط و خالت هم خیس می شدن. انگاری آسمون به زمیـن اومـده بـاشـه، داد و فریاد راه می نداخت که: آخه بچه جون! پاهات می چان! چرا مواظب نیستی؟
یادش بخیر... اون زمان یکی بود دلش واسه خودمون، پاهامون یا حتی همین کفشامون بسوزه اما حالا چی؟
خودمون هم خودمون رو یادمون رفته...

 

پی نوشت: در روزهایی از بهار که می شد به زیبایی بگذرند اما...

   + ف_م ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

دیوار لاجوردی

روزی که این خانه را می چیدیم، به خیالمان رویایی ترین سرزمین نصیبمان شده بود.
تابلوها را طوری به تن دیوار می کوبیدیم که رنگ دیوار از خاطرمان برود و در عوض، همه جا پر از نقش خاطراتی بشود که روزگاری به یاد یکدیگر کشیده بودیم.
می خواستم تو را به شب شعر و باران ببرم تا شانه به شانه رویاهایمان، از خیابانی سردر بیاوریم که زیباترین خیابان ناشناخته دنیا بود و به قدم های ما وابسته...
 می خواستم برایت از دیوار لاجرودی پاریس بگویم و آن دوستت دارمی که شبیه به دست خط من گوشه ای از آن حک شده بود.
حتی می خواستم مهمانت کنم، به یک فنجان چای، پشت پنجره ای که انگار فقط برای انتظار کشیدن بنا شده.
تو اما همیشه می خواستی سرزمینت جایی آن سوی قلمرو من باشد. جایی آرام و دور از هیاهو. برایت مهم نبود ساکنین خیابان پشتی چقدر شبیه ما بخندند.
 و اینکه نم باران و پنجره باز، رنگ از چشمان دخترک تابلوهایت می برد.
 نفهمیدی اولین یادگارم از تن دیوار لاجوردی خانه، مدتهاست سرنگون شده و حتی جای خالیش هم به چشم نمی آید.
باید قبول کنی که ما دوست داشتن هم دیگر را فراموش کرده ایم. هرچند این دیوار، هنوز هم پر از رد همان خاطرات میخ شده است.

فریناز مختاری

عکس زیر، قسمتی از دیوار لاجوردی پاریس رو نشون میده و اون دوستت دارمی که فرمودم :)

 

   + ف_م ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ٦ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

شب های آرامش با....


در بهاری ترین ماه سال از راه رسیدی
گفتی تمام عاشقانه هایم را
در تمام آن شب های نیلوفری زمزمه می کنی
تا افسانه ای که برای رویای دست نیافتنی ام ساخته ام
رنگ حقیقت بگیرد
تقصیر خودم بود
نمی دانستم شب های بهاری کوتاه اند
نباید آرامش شبانه ام را به دستشان می سپردم که حالا،
در انتظار یازده بار نواختن ساعت
تقویم را ورق بزنم
خواب شیرینی بود و من
هیچ دوست ندارم این خواب به گوش ابن سیرین برسد
رویاها تعبیر نشوند بهتر است
امشب در انتظار ساعتی هستم که در یک قدمی دیدارمان خوابش برده
راستی، آمدنت ناگهانی بود...رفتنت چطور؟

امضا: یکی از دختران رادیو هفت / در فصلی که به دنیا آمدی و به دنیا آمدم

پ.ن:

ای خدا این وصل را هجران مکن...

 

   + ف_م ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

تاریخ من، نه از جنگ جهانی دوم آغاز شد و نه از انقلاب کبیر فرانسه
نه به دستان هیلتر اتفاقی رقم خورد و نه بویی از حرف های گاندی برد
تاریخ من، از یک روز معمولی شکل گرفت
از یک فنجان چای... پشت پنجره ای خیس
این شهر فقط ما را کم داشت
مرا، که برایش صبوری را معنا کنم
و تورا که اسطوره افسانه های من شوی.
که هرشب برایت از عشق بگویم و هرصبح نام کوچکم را از یاد ببری
برایت از شب های آرام گفتم... از انبوه کتاب های نخوانده و عاشقانه های سروده نشده
و آن دوستت دارمی که شبیه دست خط من، روی دیوار لاجوردی حک شده بود.
در تاریخ من، انقلاب بزرگ، آن زمانی رخ داد
که دیگر نامم از خاطرت رفت....
حالا چه اهمیتی دارد یادگارهای تو؟ کافیست خطی از این کتاب ها را بخوانم و باران ببارد...
هواشناسی اشتباه نکرده بود.
باران، نام دیگر توست....
وقتی به این شهر می آیی.

فرینازمختاری

 

 

   + ف_م ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

شماره 2.

 روزی که پرده ها را نصب می کردی. حواست نبود که آخرین گیره را طوری به چوب پرده بزنی که با دست های من غریبی نکند.

حواست نبود، گوشه های پنجره را بپوشانی تا مبادا سبزه ای که پشت پنجره گذاشته ای را سرما نزند.

و آفتاب برای همیشه پشت پنجره حبس نشود.

روزی که پنجره را تمیز می کردی، رد آخرین باران را پاک نکردی. گفتی بهار است و همین رگبارهای ناگهان... همین پنجره های باز و دلشوره های سال نو...

گفتی: گرد و غبار روی تلفن به این خاطر است که یادی از تو نمی کنم. که شاید شماره ات از یادم رفته. که دلتنگ شنیدن صدایم بودی برای یک احوالپرسی ساده.

دیوارها، همان رنگ همیشگی باشند بهتر است.

خاطره ها را به تن همین دیوار میخ می کنیم...

امسال، فرش ها را طوری به تن خانه می اندازیم که انگار ما هم کنار گل های قالی چای می خوریم و می گوییم و می خندیم.

امسال منتظرت می شوم...

بعد از خانه تکانی... کنار سبزه و تنگ ماهی

امسال بهار را تحویلمان نمی دهند اگر با دست های خودت چین های پرده را مرتب نکنی.

فقط خدا کند من را به یاد بیاوری.

   + ف_م ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

فامیل دور، فامیل نزدیک

 

برنامه « فامیل دور، فامیل نزدیک »

با اجرای آقای مسعود فروتن عزیز

هرشب ساعت 21 از رادیو صبا

 

نویسندگان:شرمین نادری، فریناز مختاری، عاطفه خلیلی، امین حسین پور، سهیل فراهانی، پریسا السادات خضرائی

 

رادیو صبا را در این لینک بشنوید:  رادیو صبا

   + ف_م ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

ماهی گلی

برای پدر بزرگ و خانه قدیمی در آخرین هفته سال...

   + ف_م ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد